Blog Archive
About Me
لیست وبلاگ من
-
آلودگی هوا1 سال پيش
-
برچسبها
- آلودگی هوا (1)
- آنها زدند ما خوردیم (1)
- بی خوابی = افراط در بیداری -2 (1)
- بی خوابی = افراط در بیداری 1- (1)
- خاطرات کودکی ، کله ، مو ، از ته ، مدرسه (1)
- سنت ، رسم ، عادت ، دستگرمی ، هوس ، گرمی ، عشق (1)
- عقده و عقیده (1)
- علف ، گوسفند ، شهید (1)
- عکس ، دوربین ، اکتاویو پاز ، نور ، لوبیتل و ... (1)
- لورکا ، نبش قبر ، (1)
- ناصر الدین شاه ، محمد علی شاه ،مشروطه ،رضاخان ،آخر بازی ،ابطحی ،عطریانفر، نبوی،تاج زاده (1)
- پول ، ویولن سل ، دوربین (1)
- چسبیده ام ، می می رم (1)
لورکا شاعر کولی 2
سالهای نخست زندگی لورکا در کشتزار خانوادگی سپری شد.
کمی بعد از تولدش بیمار شد به گونه ای که نمی توانست راه برود که ناشی از عقب افتادگی رشد بدنی بود. اما این امر سبب تاثیر عمیقی بر منش او شد(البته بدون آنکه در شادمانی طبیعی او تاثیری بگذارد) ، چون نمی توانست در بازی های کودکانه شرکت کند نیروی تخیل و تصورش افزایش یافت و با روی صحنه آوردن نمایش ها و لباس پوشاندن به خدمتکاران پیر خانواده و برادران کوچکتر خودی نشان می دادو بدین ترتیب خانواده را به دور خودش جمع میکرد.لورکا به دلیل وضعیت مالیش نمی توانست هیچ نمایشنامه ای بخرد اما فردریکوی جوان مردد نمی شد و خو شروع به نوشتن نمایشنامه کرد.
وی تحصیلات دانشگاهیش را در غرناطه شروع کرد اما بعد که برای کار آموزیش به مادرید رفت اما آن را نا تمام گذاشت و همچنین دانشگاهش را در غرناطه ، چون دانشگاه را دوست نداشت .
دلبستگی های او چیز هایی دیگری بودند : کافه نشستن، گفتگو با دوستان ، گردش در بیرون شهر یا باغ های غرناطه و همچنین آشنایی با کولیان که بعد ها سرچشمه ی آثارش شد.
نواختن گیتار و پیانو را آموخت و بعد از مدتی گیتار را رها کرد . پس از مدتی با مانوئل دوفالا (Mannuel de Falla) که بزرگترین دوست و استادش شد آشنا شد . او فردریکو را تشویق کرد تا ترانه های محلی قدیمی را گرد آورد و برای آنها آهنگ بسازد.
لورکا در غرناطه دوستان زیادی داشت که نقاش ، پیکر تراش ، موسیقی دان و شاعر بودند. با همراهی دو فالا جشنواره ی ترانه های جنوب اسپانیا را برپا کرد و در همین زمان با جهان کولیان ، ترانه خوان ها و رقاص ها ی آن جا بیشتر آشنا شد.
دو ترجمه از شعر ماه ماه اولی ترجمه ی احمد شاملو که جناب بهاء الدین مرشدی چه زیبا از آن به عنوان خوانش نمایشی نام برده اند.
لینک مقاله
«ترانه ی ماه ماه»
ماه به آهنگرخانه میآید
با پاچین سنبلالطیبش
بچه در او خیره مانده
نگاهاش میكند، نگاهاش میكند.
در نسیمی كه میوزد
ماه دستهایاش را حركت میدهد
و پستانهای سفید سفت فلزیاش را
هوس انگیز و پاك، عریان میكند.
- هی! برو! ماه، ماه، ماه!
كولیها اگر سر رسند
از دلات
انگشتر و سینه ریز میسازند.
- بچه بگذار برقصم.
تا سوارها بیایند
تو بر سندان خفتهای
چشمهای كوچكت را بستهای.
- هی! برو! ماه، ماه، ماه!
صدای پای اسب میآید.
- راحتام بگذار.
سفیدی آهاریام را مچاله میكنی.
طبل جلگه را كوبان
سوار، نزدیك میشود.
و در آهنگرخانهی خاموش
بچه، چشمهای كوچكاش را بسته
كولیان – مفرغ و رؤیا –
از جانب زیتونزارها
پیش آیند
بر گردهی اسبهای خویش،
گردنها بلند برافراخته
و نگاهها همه خوابآلود
چه خوش میخواند از فراز درختاش،
چه خوش میخواند شبگیر!
و بر آسمان، ماه میگذرد؛
ماه، همراه كودكی
دستاش در دست.
در آهنگرخانه، گرد بر گرد سندان
كولیان به نومیدی گریانند.
و نسیم
كه بیدار است، هشیار است.
و نسیم
كه به هوشیاری بیدار است. (همچون کوچه ای بی انتها)
ترجمه ی عبدالعلی دستغیب
چکامه ی ماه ، ماه
ماه با دامن پرچین گلدار خود به دکان آهنگری سر می زند.
کودک او را می نگرد و باز می نگرد.
کودک به او خیره او خیره می شود.
در هوای طوفانی ، ماه بازوان خود را تکان می دهد،
و پستان های پاک و شهوت انگیزش سفت فلزیش را نمایان می کند
ماه ، ماه ، ماه به دور دست بگریز !
(( اگر کولیان بیایند ، از قلب تو گردن آویز و انگشتری سپید خواهند ساخت .))
(( کودک ، بگذار پای کوبم ، هنگامی که کولیان بیایند ، ترا به روی سندان بزرگ خواهند یافت که پلک های کوچکت بهم آمده است))
ماه ، ماه ، ماه به دور دست بگریز ،
زیرا من اکنون صدای اسب هایشان را می شنوم.
(( کودک ، مرا رها کن ، سپیدی آهاریم را لگد زده مکن))
اسب سوار نزدیک می شود و صدای گام اسبش چون صدای طبلی در دشت طنین می اندازد ،
در دکان آهنگری ، کودک به خواب رفته است .
در درازای دشت زیتون ، کولیان فرا می رسند ، با مفرغ و رؤیا.
رؤیا . سرها افراخته و چشمان نیم بسته
جغد چه فریادی می کشد ؟ آه ، چه فریادی از فراز درخت می کشد !
ماه دست کودک را در دست دارد و در آسمان می گذرد.
در درون دکان آهنگری ، کولیان فریاد می کشند و می گریند.
نسیم آن را می نگرد ، می نگرد.
نسیم بر آن چشم دوخته است.


2 نظرات:
دیدم که مرا کشتند
چایخانه ها را گشتند
گورستانها و کلیساها را
بشکه ها را گشودند و گنجه ها را
به سر اسکلت دستبرد زدند
که دندان طلا را بربایند
اما .. مرا نیافتند
مرا نیافتند....
نه .. نه مرا نیافتند
زیباست بهنام جان.. متشکر.!
لذت بخش بود