Search

در حال بارگیری...

Blog Archive

Blog Archive

About Me

عکس من
ب.زهری (ب.تکرار)
هر چه بیشتر فکر می کنم علاقه ام به مرگ بیشتر می شود...
مشاهده نمايه کامل من

دنبال كننده ها

پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

خاطرات کودکی

یادش بخیر :

وقتی بچه بودم

اون روز باید موهام رو کوتاه می کردم

و گر نه راهم نمی دادن تو مدرسه
بابا نیود
مامانم خودش دست به کار شد

موهامو با ماشین از ته ته زد
کله م سفید شده بود




f.ck


اون روز خودمو که تو آینه دیدم
کلی گریه کردم

همه می خندیدن



چقدر زشت شده بودم

دنیا برام تموم شده بود

مامانم نازم می کرد و می گفت فردا بلند میشه موهات ...

2 نظرات:

شکوه گفت...

فردا...فردا...فردا...مگه هنوز فردایی هست؟مگه هنوز میشه به فردا دل بست و منتظرش موند؟اصلن مگه هنوز چیزی مونده واسه ذوق کردن و منتظر موندن؟

Mahtab گفت...

این روزهها مادران بی تاب برای بچه های دیروزشون ضجه می زنند ..
بچه های دیروز به گریه تن نمی دن ..
و نوازشی در کار نیست ..
و ما ..
تنها ما ؛ برای هم باقی موندیم ..
تو به من امید " فردا " ها رو می بخشی و من با تو تحمل این روزها رو همراه می شم ..
امروز " ما " برای درد هم , بغض می کنیم ..